هفتمین نشست گروه مطالعات علم و فناوری مؤسسه

 | تاریخ ارسال: 1399/11/13 | 
در هفتمین نشست تخصصی گروه مطالعات علم و فناوری موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی، دکتر فرهاد بیانی، عضو هیئت علمی موسسه   به تبیین پیامدهای نامینالیسم در علوم اجتماعی پرداخت.
به گزارش روابط عمومی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی، بیانی در ابتدای این نشست با اشاره به این که در فهم مشترکی از نامینالیسم وجود ندارد و خود نامینالیسم، هم مفهوم بغرنجی است که حتی تعریف و ترجمه دقیقی از آن در فضای معرفتی کشور نداریم، اظهار داشت: این مکتب دست کم دو مبنای شناخته شده تاریخی دارد که اولی مبنای الهیاتی – کلامی و دیگری مبنای فلسفی است و من می کوشم تا سویه اجتماعی آن را آشکار کنم.
مبنای اولیه نامینالیسم که  کلامی و الهیاتی بود در سال
۱۲۷۷ میلادی شکل گرفت؛ زمانی که اسقف اعظم کلیسای پاریس با موافقت پاپ جان بیست و یکم، اعلامیه معروف خود را در بیش از ۱۰۰ بند منتشر کرد که بند بیست و هشتم آن بعدها مبنای نامینالیسم شد.
وی خاطرنشان کرد: این اعلامیه که انگیزه کلامی داشت، سه سال پس از درگذشت توماس آکویناس، اندیشمند سرشناس  مسیحی منتشر شد که از معتقدان به اصالت ماهیت بود و در بین متکلمان غربی جایگاهی معادل ابن سینا یا امام فخر رازی در جهان اسلام داشت. اعلامیه در شرایطی منتشر شد که  مشرب ارسطویی و استدلال های برآمده از آن همچنان بر الهیات مسیحی سیطره داشت. این بیانیه به ویژه بند ۲۸ آن که معادل قاعده الواحد در جهان اسلام بود به هیچ وجه به مذاق متکلمانی که می خواستند دست خدا را کاملا باز بگذارند  خوش نمی آمد.
بیانی تصریح کرد: براساس قاعده فلسفی الواحد (از واحد جز واحد صادر نمی شود) چون خداوند متعال واحد است، نمی تواند بیش از یک جهان خلق کند. مخالفان بند ۲۸ بیانیه معتقد بودند چنین قاعده‌ای که خدا را در قید و بند ماهیات، مقتضیات، ضروریات و کلیات قرار می‌دهد صحیح نیست و با رد قاعده الواحد کوشیدند نشان دهند خداوند می تواند بی نهایت جهان خلق کند و دلیلی ندارد که خدا را در باکس های اصالت، ماهیت و ضروریات محصور کنیم.
عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی خاطرنشان کرد: اهمیت این مسئله در آنجاست که فلاسفه قرون وسطی می گفتند تنها جایی که اراده خداوند کار نمی کند در باب ماهیات است. حتی در جهان اسلام نیز ابن سینا جمله معروفی داشت که “خداوند، زردآلو را زردآلو نکرده است بلکه فقط آن را موجود کرد است”. یعنی خداوند در ماهیت زردآلو دست نمی برد و با منطق خداوند نمی سازد که زردآلویی خلق کند که ماهیت زردآلو نداشته باشد بلکه خدا تنها موجود کننده زردآلو بوده و تصرفی در ماهیت آن ندارد.  یعنی، اساسا اراده خدا در ماهیات و ضروریات کار نمی کند. این عقیده به مذاق متکلمانی که مشرب اصالت ماهیت نداشتند خوش نمی آمد.
بیانی با اشاره به این که در فلسفه اسلام هم رگه هایی از این تفکرات نامینالیستی – البته، نه با این عنوان – وجود دارد اظهار داشت: به عنوان مثال، ابوالنجیب سهروردی در کتاب “کشف فضائح یونانی و وشف نصائح ایمانی”، مهمترین فضیحتی را که فلسفه یونان به بار آورده همین قاعده الواحد، یعنی محصور کردن اراده خدا میداند. کما این که کلام اشعری، اساسا با این قاعده مشکل داشت. برداشتن قاعده الواحد در عمل به معنای مخالفت با رئالیسم، اصالت ماهیت و مفهوم گرایی است؛ لذا، اهمیت این بیانیه آنچنان بود که پیر دووم – فیلسوف و مروخ علم – می گوید این بیانیه اساسا آغاز علم جدید در غرب بود چون اصولا تجربه گرایی محصول همین نامینالیسم است. وقتی می گوییم کاری به ماهیت نداریم و ضروریات را پیش فرض نگرفته ایم یعنی نیاز به شناخت مداوم داریم و مبنای تجربه گرایی غرب هم همین نامینالیسم است.
بیانی در عین حال تصریح کرد که این مبنای نامینالیستی در نهایت به نتایجی رسید که  نه تنها منظور پیروان اولیه اش محقق نشد که حتی بسیار با آن متضاد بود.
وی با بیان این که ماتریالیسم و سکولاریسم از ثمرات نامینالیسم  هستند، اظهار داشت: نامینالیست‌ها می خواستند با برداشتن قاعده الواحد، دست خدا را باز کرده و اراده خداوند را بسیار متکثر و متعالی کنند ولی دقیقا برعکس شد. می گوید خدا می تواند در همه چیز دخل و تصرف کند چون دیگر ضرورت، مقتضیات و ماهیتی وجود ندارد. حتی اشاعره ما می گفتند خداوند می تواند در ماهیات هم دست ببرد و در فلسفه غرب دکارت پا را از این هم فراتر برده و می گفت خدا می تواند تناقض هم خلق کند مثلا دایره ای به وجود آورد که شعاع های نابرابر داشته باشد یا مثلثی که مجموع زوایای داخلی آن بیش از ۱۸۰ درجه باشد. یعنی ذیل نامینالیسم همه خدایی بود که می توانست فارغ از همه ضروریات و ماهیات، هر کاری انجام دهد.
اما نامینالیسم چگونه به سکولاریسم ختم شد؟ بیانی در این زمینه به هانس بلومنبرگ و کتاب معروفش «مشروعیت دوران مدرن»  ارجاع داد که در آن آمده است: در تاریخ غرب، خداوند چنان فربه شد و گفتند در همه چیز می تواند دخل و تصرف کند که یک واکنش روانشناختی در انسان بعد از رنسانس ایجاد شد. انسانی که احساس می کرد کاملا هیچ و پوچ می شود، برای این که خودش رشته کار را در دست بگیرد، دست اندرکار خلق سکولاریسم شد. انسان با خلق نهادهای سکولار (سکولاریزیشن) کوشید خود کنترل امور را در دست بگیرد.
مساله دیگری هم که مزید علت شد، قضیه شرور بود. وقتی در اروپا قضیه شر به میان می آمد مثلا زلزله مرگباری رخ می داد که نمونه متاخرش، زلزله لیسبون با ۲۵ هزار کشته است یا هولناک تر از آن واقعه ای مثل هولوکاست؛ مومنان می گفتند خدا که می تواند هر کاری انجام دهد تا جایی که می تواند آتشی خلق کند که نمی سوزاند چرا در چنین وقایع هولناکی انسان ها را تنها می گذارد؟
بیانی خاطرنشان کرد: به قول بلومنبرگ، این اتفاقات انسان را به این گزینه رساند که یا خدایی در این جهان نیست یا اگر هست چندان کاری به کار ما ندارد؛ پس انسان خودش باید دست به کار می شد. سکولاریزیشن به همین معنا بود که اگر خداوند نمی خواهد ما را در برابر زلزله حفظ کند خود ما باید دستگاه هایی را بسازیم که از ما حفاظت کند و اگر  خدایی که می تواند ما را از بیماری ها حفظ کند و بیماران را شفا دهد، کاری نمی کند خود ما باید نهادهای سلامت و درمان را ایجاد کنیم.  این تلقی باعث شد خدایی که قرار بود در وسط ماجرا باشد به حاشیه رانده شود.
وی با بیان این که نامینالیسم پدیده عجیبی است که پیامدهای آن همه جا با آنچه ابتدا خودش یا طرفدارانش مدعی بوده اند متفاوت است، اظهار داشت: در سطح فلسفی نیز نامینالیسم به جاهایی رسید که معتقدان اولیه، فکرش را هم نمی کردند.
مارکس، کتابی دارد به نام «خانواده مقدس» که درباره خانواده‌ای از فیلسوفان نامینالیست است که مورد نقد و ارزیابی گزنده مارکس قرار می گیرند و او در کمال هوشمندی از دیدگاه این فیلسوفان، ماتریالیسم را استنتاج می کند! مارکس هوشمندانه پرسید آیا ماده می تواند فکر کند یا نه؟ روشن است که پاسخ این سوال از مشرب ارسطویی، منفی است، پس ما انسان ها که فکر می کنیم، بعد غیرمادی هم داریم که همان روح است.
مارکس می گوید اگر نامینالیستها می‌گویند که ماهیاتی وجود ندارد پس اساسا ماده هم به هیچ ضرورتی محدود نمی شود و خدا می تواند اراده کند که ماده هم فکر کند. پس ماده ای که خودش می تواند فکر کند، حاجتی به روح ندارد. مارکس با این استدالال و بهره بردن از دیدگاه نامینالیستی در باب ماهیت، ماتریالیسم خود را استنتاج می کند.
نامینالیسم در علوم اجتماعی
عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی تصریح کرد: وقتی نامینالیسم را در علوم انسانی و اجتماعی پذیرفته ایم، قاعدتا این مکتب پیامدهایی دارد که چندان برای امر جمعی خوشایند نیست. البته نمی گویم نامینالیسم را باید کنار گذاشت بلکه می گویم باید این پیامدها را هم در نظر گرفت.
وی خاطرنشان کرد: مارتین هایدگر – که در فضای علوم انسانی کشور بسیار از فلسفه آن استفاده می‌شود – در اثر معروفش با عنوان «هستی و زمان» می نویسد، ما انسانها وقتی می خواهیم خودمان را  بشناسیم ناچاریم در نسبت با دیگر انسان ها و دیگر اشیا  بشناسیم. گزاره دوم این که ما از همان ابزارهایی برای شناخت خود استفاده می کنیم که برای شناخت سایر پدیده ها بهره می بریم و طبعا ابزار مشترک، کارآمد نبوده و نمی تواند نتیجه مطلوب بدهد.  گزاره بعدی این است که حیات معنادار تمام حوادث، موجودات و پدیده ها از دل نظام معنابخشی ما انسانها می گذرد. یعنی من وقتی من در اتاقی نشسته ام و در خانه کناری یک واقعیت اجتماعی رخ می دهد، چون   من از آن مطلع نیستم پس برای من وجود اجتماعی ندارد؛ یعنی آنچه برای من واقعیت اجتماعی است تنها مواردی است که از نظام معنابخشی و آگاهی من می گذرد.  این یعنی اهمیت دادن بیش از حد به کنشگر در خلق و فهم جهان اجتماعی. بیانی در توضیح بیشتر گفت:  اهمیت دادن بیش از اندازه به کنشگری فرد یعنی نه تنها این سوژه است که باید ابژه را بشناسد بلکه اساسا سوژه است که ابژه را واجد شناسایی (شناختنی) می کند. یعنی اگر سوژه به وجود ابژه آگاه نباشد و اگر ابژه در آن زمینه قرار نگیرد و نسبتی با جهان او برقرار نکند اساسا برایش وجود خارجی هم ندارد!
وی در ادامه در مقایسه نامینالیسم  با دو رویکرد دیگر یعنی رئالیسم و مفهوم گرایی که می توانند بخش زیادی از مکاتب را پوشش دهند، اظهار داشت: رئالیسم می گوید کلیات، واقعیاتی هستند که فراتر از ذهن و آگاهی و معنا بخشی کنشگر وجود دارند یعنی فراتر از معنابخشی ذهن کنشگر هستند. از نظر رئالیسم، کلیات، مستقل از ذهن کنشگر هستند و وقتی من یک ماهیت را به تعداد زیادی از پدیده‌ها نسبت می دهم، همه آن پدیده ها در آن ماهیت مشترک اند و من مدرک می توانم آن را درک کنم؛ مثلا وقتی من به چند پدیده مختلف می گویم سفید، از نظر رئالیسم، ماهیتی به اسم سفیدی وجود دارد که در همه آنها مشترک است.
مفهوم گرایی می گوید آن مجموعه چیزهای سفید تنها به این دلیل به عنوان سفید شناخته می‌شوند که در چیزی به نام سفیدی مشابه اند و منبع آن سفیدی تنها انتزاع ذهنی ماست نه ماهیت متعین و الزاما چیزی نیست که فراتر از آنها وجود داشته باشد. اما نامینالیسم معتقد است وقتی چند چیز سفید داریم صرفا به این دلیل به همه آنها سفید می گوییم چون آنها مواردی هستند که قابلیت اطلاق یک لفظ عام (مثلا سفیدی) را دارند که تحت این لفظ عام از آنها یاد کنیم؛ یعنی چیزی جز اسامی و برچسب هایی  نیستند که به مجموعه ای از پدیده‌ها یا اشیا می دهیم.
بیانی با گریزی به دوره‌ای تقریبا نزدیکتر تصریح کرد:   پوپر در کتاب “جامعه باز و دشمنان آن” در فصل “جامعه شناسی معرفت” می گوید  باید به نامینالیسم روش شناختی روی بیاوریم تا علوم انسانی هم مثل علوم تجربی پیشرفت کند. او همچنین این تفاوت معرفت شناختی را میان نامینالیسم و رئالیسم قائل است  که در نامینالیسم اصطلاحا از چپ به راست و در رئالیسم از راست به چپ حرکت می کنیم یعنی در نامینالیسم دنبال این نیستیم که فلان پدیده چیست، بلکه می گوییم فلان پدیده با این ویژگی ها و رفتارها وجود دارد و به پدیده ای که چنین ویژگی ها و رفتارهایی دارد مثلا عدالت، دموکراسی یا … می گوییم.
اما در رئالیسم اتفاقا می خواهیم ببینیم که عدالت چیست و وقتی فهمیدیدم مقتضیات و مختصات و اساس آن چیست، بعد می گوییم عدالت پدیده ای است که واجد چنین مقتضیات، ضروریات و ماهیت است. در واقع این مقتضیات، ضروریات و ماهیت همان مولفه های صورتبندی ساختمان عدالت اند.
 
وی خاطرنشان کرد: این نامینالیسم روش شناختی در برابر ماهیت گرایی روشی قرار می گیرد؛ اما کار به اینجا هم ختم نمی‌شود. اتفاقا نوع دیگری از نامینالیسم هست به نام “نامینالیسم اجتماعی” که در مقابل «ماهیت گرایی اجتماعی»  و «کل نگری» است. خلاصه حرف پوپر این است که باید به سمت «روش شناسی فردگرا» یا به تعبیر وبر «فردگرایی روش شناختی» برویم.  وبر با مطرح کردن فردگرایی روش شناختی، عملا مسیر را برای «نامینالیسم اجتماعی» باز می کند. در فردگرایی روش شناختی، وبر می گوید از طریق درون نگری همدلانه است که  به فهم آنچه او کنش عقلانی و انگیزشی می گوید، نایل می شویم.
 
وی افزود: تعریف وبر از علوم اجتماعی، “علم فهم تفسیری کنش اجتماعی است که واجد انگیزه ها و معانی خاصی می باشد.” یعنی به تعبیر وبر در فردگرایی روش شناختی که به عقیده او اساس علوم اجتماعی است، باید دنبال انگیزه ها و دلایل و علت ها باشیم. یعنی معانی ای که منِ کنشگر به کنش ها می دهم. به عبارت دیگر، شناخت ذهنیت و معنابخشی ای که خود کنشگر به کنش خود الصاق می کند برای فهم اجتماعی کافی است.
 
بیانی با بیان این که دست کم پنج مولفه اصلی برای نامینالیسم در بحث های اجتماعی قائل است، اظهار داشت: اول این که پیش فرض نامینالیسم، “داوطلبانه بودن” کنش های اجتماعی است که پایه نظریه های انتخاب عقلانی هم هست، دوم این که “تحلیل سطح خرد” دارند، سه، “ضد پوزیتیویسم” هستند، چهار، اتکا به روایت های خرد و پنج، “رویکرد ایدئوگرافیک” دارند که اساسا یک رویکرد روانشناختی بوده که تاکیدش بر تجربیات شخصی است. می توان گفت هر جا که این مولفه های پنج گانه را می بینیم، ردپایی از نامینالیسم وجود دارد.
البته تناقضات شدیدی هم در آثار بزرگان علوم اجتماعی وجود دارد که با چیزی که اشاره کردم نمی خواند مثلا خود وبر در برخی کتابهای اصلی اش (مانند اقتصاد و جامعه) واجد رویکرد نامینالیستی نیست و اتفاقا دنبال تحلیل نقش پدیده های فرافردی در جامعه می رود. یا در کارهای فوکو، باز امر فرافردی که از انسان ها منفک شده، تعیّن وجودی یافته و بر ما تاثیر می گذارد مورد تاکید است. یا طرحواره های تفصیلی گافمن نشان می دهد کنشگرهای مختلف به سبب داشتن چهارچوب های تفسیری متفاوت، از یک موقعیت مشابه فهم های مختلف دارند.
 
وی در توجیه این قبیل تناقض ها که در آثار برخی بزرگان علوم اجتماعی برداشت می کنیم گفت: علت این مساله این است که ما در مواجهه با این آثار، سه ساحت هستی شناسی و معرفت شناسی و روش شناسی را تفکیک نمی کنیم.
همه آنچه بیان شد یک زنجیره ناقص است که  حلقه وصل آن، این سه گزاره است؛ اولا، معرفت شناسی بر هستی شناسی مقدم است. یعنی فهم ما نه تنها برای شناخت جهان اجتماعی پیرامون واجد اهمیت است بلکه در صورت بندی این جهان نیز موثر است. به عبارت دیگر، جهان پیرامون قائم به ذات نیست بلکه محصول معرفت ما است. دوما آشکار است که مبنای معرفت شناسی، روش شناسی است. و سوم، که نتیجه آن دو دیگر است، وقتی نامینالیسم روش شناختی داریم که مبنای معرفت شناسی است و معرفت شناسی هم مقدم بر هستی شناسی است پس خود به خود آن نامینالیسم روش شناختی ما را به هستی شناسی نامینالیستی هم می رساند. یعنی از یک سو، هر آنچه منِ کنشگر نتوانم بفهمم و معنایی به آن دهم وجود ندارد، و از سوی دیگر، هر آنچه از جهان بیرون می خواهیم بشناسیم باید به کنشگر مراجعه شود. لذا در بیشتر تحقیقات تجربی علوم اجتماعی ایران- متاثر از روش شناسی نامینالیستی- محققان بیش از مطالعه و بررسی نقش متغیرهای فرافردی در تحولات اجتماعی به گفتگو، مصاحبه، تحلیل اثر هنری، متن و هر آنچه برآمده از کنشگر باشد می پردازند.
 
عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی تصریح کرد: در مباحث روش شناسی، فهم جهان اجتماعی صرفا با فهم کنشگر ممکن نیست لذا متغیرهای فرافردی را هم اضافه کردند. مثلا در روش گرندد تئوری برای پر کردن خلاء عوامل فرافردی در تحلیل های اجتماعی، فرایند ماتریس وضعیتی، اضافه شد. البته در کارهایی که من دیده ام این ماتریس وضعیتی یا نیست یا با مراجعه به همین مصاحبه ها و پرسش ها و دیدگاه های مصاحبه/ پرسش شونده صورتبندی می شود. یعنی همان روش شناسی نامینالیستی ما را به معرفت شناسی نامینالیستی می رساند پس طبیعتا هستی شناسی ما هم نامینالیستی خواهد بود.
 
بیانی تصریح کرد: در باب واقعیت، براساس این دو معیار ذهنی/متعین (Ideal/Actual) و ممکن/محتمل (Real/Possible)، چهار نوع واقعیت قابل تشخیص است. نوع اول، واقعیت انتزاعی (Abstract) است که در ذهن وجود دارد ولی می تواند ما به ازای خارجی هم داشته باشد مثلا نفر اول کنکور ۱۴۰۰ الان چیزی ذهنی است ولی می تواند مابه ازا هم پیدا کند.
دوم واقعیت مادی (Material) که هم وجود دارد و هم در حقیقت متعین است. مثل تمام اشیایی که دور و بر ما است.
نوع دیگر، واقعیت محتمل (Probable) است یعنی واقعیتی که در حال حاضر وجود ندارد اما اگرموجود شود، واقعی و خارج از ذهن است، مثل احتمال بارش برف در فردا و چهارم، واقعیت مجازی (Virtual) که نوعی از واقعیت است که هم ذهنی است و هم واقعی. مانند خاطرات، رؤیا و یا قصد و نیت. واقعیت مجازی نوعی از واقعیت است که هم جنبهی ذهنی و هم جنبهی عینی و واقعی دارد، یعنی بخشی از آن ذهنی است و جنبه‌ای دیگر از آن عینی است مانند زبان لاتین. این پدیده هم جنبه‌های انتزاعی مانند معانی و آواهای مختلف زبانی دارد و هم وجود عینی آن نیز مشهود است. واقعیت مجازی، ذهنی- واقعی است به این معنی که نمی‌توان آن را جزو پدیده‌های عینی قابل‌لمس و تجربه در نظر گرفت و جنبه‌ی ذهنی دارد اما چنین واقعیتی در جهان اجتماعی وجود دارد و به‌گونه‌ای بین‌الاذهانی در میان اذهان کنشگران اجتماعی یک تلقی یا فضای ذهنی مشترک و قابل‌درک عمومی در مورد آن وجود دارد. جنسیت، هویت، گروه اجتماعی، دموکراسی، سرمایه اجتماعی و مواردی ازاین‌دست همگی نمونه‌هایی از واقعیت مجازی هستند. برندها (مانند آدیداس، مک‌دونالد و غیره) نیز جزو همین دسته از واقعیت‌ها هستند که هم یک تصور ذهنی و ایدئال از آن‌ها وجود دارد و هم می‌تواند برای آن‌ها نمونه و مصداق عینی یافت و آن‌ها واجد وجودی عینی نیز هستند.
این‌گونه پدیده‌ها را نمی‌توان به‌صورت تجربی و با استفاده از حواس یا تجربه مستقیم درک کرد و در چهارچوب حواس و فهم مادی قرار داد اما می‌توان اطمینان حاصل کرد که وجود دارند و از طریق فراکردهای ذهنی و بین‌الاذهانی بودن میان انسان‌ها می‌توان وجود آن‌ها را مسلم فرض کرد. برای نمونه جنس یک واقعیت مادی است. یعنی به‌واسطه درک مادی و از طریق تجارب مادی قابل‌دسترس و فهم است اما جنسیت مجموعه‌ای از نگرش‌ها، تمایلات، ارزش‌ها و هنجارها است که تنها از طریق فرایند شناخت ذهنی و به‌عنوان یک پدیده بین‌الاذهانی می‌توان وجود آن را فرض کرد.
 
وی در پایان خاطرنشان کرد: تقریبا تمام پدیده های اجتماعی مثل جنسیت و عدالت و دموکراسی ذیل واقعیت مجازی تعریف می شوند اما براساس ذهنیتی که نامینالیسم به ما داده اساساً ما وجود آنها را یا انکار می کنیم یا همه چیز در تحلیل جهان اجتماعی و پدیده های آن بر مدار کنشگر می چرخد. این یکی از پیامدهای معرفت شناختی نامینالیسم برای امر جمعی و علوم اجتماعی می تواند باشد
 



CAPTCHA
دفعات مشاهده: 53 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر